قمارباز

خُنُک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/ بنماند هیچش الا هوس ِ قمار ِ دیگر

بر شاخه

آن دو قمري خرسند

آرامش دقيقه ی دلدادگي

كيفيت حضور خداوند

                                      "قربان ولیئی"

برای اینکه کبوتر ها را جَلد ِ جایی کنند ، اول بال هایشان را می بندند . یعنی نخ را طوری دور ِ شاه پر هاشان می پیچند که حیوان امکان باز کردن ِ پرهایش را نداشته باشد .کبوتر هایی که باهوش ترند ، طوری بال ها را نگه می دارند که یکی از پرهای اصلی آزاد بماند و با استفاده از همان یک پر ، فرار می کنند . وقتی پرواز را ازشان گرفتند تا پنج- شش روز در همان محل بهشان آب و دانه می دهند و آزادشان می گذارند . و هیچ موجودی از این پرنده بی آزار تر نیست  ؛ که در تمام عمرش ، جز دانه هیچ نمی خورد . به خلاف گنجشک  که دمار از روزگار ِ سیرسیرک ها و کرم ها در می آورد .

باری بعد ار پنج – شش روز یکی از نرها را آزاد می کنند . می رود ،می چرخد ، موقعیت را شناسایی می کند و بر می گردد تا دانه بخورد . دفعه ی بعد،همان کبوتر را با چندتای دیگر می فرستند و این بار کبوتر ِ راه بلد ، بعد از  پرواز ، بقیه را بر می گرداند به جای اول . کم کم همه ی کبوتر ها می شناسند خانه شان را . می روند ، می چرخند و بر می گردند . این وسط یک استثنا وجود دارد : کبوتری که جَلدِ جای دیگری باشد دیگر بر نمی گردد . هرچه بهش دانه داده باشی و هرچه بالش را بسته باشی ، بازش که کنی ، می رود و برنمی گردد  .

او جَلد ِ جای دیگری است . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1391ساعت 4:38  توسط قمارباز  | 

هر چه گفتیم جز حکایتِ دوست

در همه عمر ، از آن پشیمانیم

                                              "سعدی"

دل کندن از سجاده آسان می شود گاهی

عید است و ابرویت نمایان می شود گاهی


عین القضات از شطح چشمانِ تو می گوید

عطار از بویت پریشان می شود گاهی


زیر غمت این شانه ها زلزال می خوانند

زیر غمت یک مرد ویران می شود گاهی


ای تار تار ِگیسوانت خواهر ِ باران

اینجا،در این ویرانه، طوفان می شود گاهی


تقویم های خوش حساب این را نمی فهمند

در اوج ِ فروردین ، زمستان می شود گاهی


از دست می رفتی و من آرام خندیدم

غم ، پشت ِ یک لبخند پنهان می شود گاهی

                                                            "الف-میم"

+ نوشته شده در  شنبه 12 فروردین1391ساعت 16:39  توسط قمارباز  | 

بهار های شگفتی در راهند

فردا گلی می شکفد

که بادها را پرپر می کند

                                     "علیرضا قزوه"


مرا زائیده مادر تا بگریم  

به وضع مضحک دنیا بگریم


غمی اصلاً ندارم ای برادر

غمت را مرحمت کن تا بگریم


به حمد الله امشب شاد ِ شادم

ولی آماده ام فردا بگریم


یکی وصل و یکی هجران پسندد

من اما مایلم ، تنها ، بگریم


به حکم ِ سکه و ویلای معلوم

عروس ِ محترم آیا ؟ بگریم


همان بهتر که با دردم بسازم

همان بهتر که بی پروا بگریم


من عادت کرده ام از عهد ِمکتب

که زیر ِ ترکه ی ملا بگریم


پس از دیدار های تیم ملی

کمی در مجمع فیفا بگریم


برای مشتری قه قه بخندم

کنار ِ همسرم ها ها بگریم


نمی دانم به بعضی فیلم های

فلان آقا ، بخندم یا بگریم ؟


صدا خوب است و سیما افتضاح است

و من باید بر این سیما بگریم


شده عادت برایم وقت افطار

برای مردن ِ جن ها بگریم


نمی دانستم اینجا گریه شغل است

...........................*


به اشک کودکی می گریم اما

به درد و رنج خود ، حاشا بگریم 

                                                                                   "الف میم"

*این مصراعش را ننویسم بهتر است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 11:12  توسط قمارباز  | 

                                         برای روایتی از حبیبه جعفریان

 او نام تو را که بُرد پایش لرزید

یک حادثه در عمق ِ صدایش لرزید

 

 مردی که پر از درد و پر از ماتم بود

 آهسته نشست و شانه هایش لرزید

                                                          "الف-میم"

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1390ساعت 13:59  توسط قمارباز 

آن قسمت از زمین

     که نام تو را نبرد

                             یخبندان است      "سلمان هراتی"

دیگر نباید منتظر معجزه بود

وقتی که آدم ها

چترهاشان را

فراموش نمی کنند

وقتی که جاده ها

به چک چک ِ باران

گوش.

                                                "الف-میم"

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1390ساعت 19:46  توسط قمارباز  | 

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین

همه ی غمم بود از همین ، که خدا نکرده خطا کنی

                                                                              "هاتف اصفهانی"

تفنگ ِ سر پُرت را با خودت بردار

کمین کن ، روزهای رفته را بشمار


ببین ، آرام ، می آید به قربانگاه

گوزن ِ پیر ، با پای ِ خودش این بار

                                                          "الف-میم"


+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1390ساعت 20:11  توسط قمارباز  | 

پرنده ام

پرنده ای

که سایه ی قفسی

تمام ِ طول ِ سفر

روی بالش

آوار است 

                                        "الف-میم"

- 8/8 سالگرد قیصر است . برایش فاتحه بخوانید .

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1390ساعت 19:48  توسط قمارباز  | 

جیب ِ  دریده ی صبح مکتوب این پیام است

ک«ای بی خبر! چنین باش ، دنیاست خنده جایی»

                                                                        "بیدل"

مکان : مترو تهران – کرج 

 زمان : اواسط زمستان 89

به همراه دو تا از خالات محترم روی صندلی نشسته ام و منتظر حرکت قطار . مرد ِ معتادی با ظاهری آشفته و لباسی نسبتاً مندرس(البته نه از آنهایی که مُد است!) وارد می شود و از همان جلوی در ، خطابه اش را شروع می کند :

 "آقایون ،خانوما ! من گدا نیستم . من یه آدم اهل فرهنگم که الآن گرفتار شده . من یه شاعرم . حالا یکی از شعرامو براتون می خونم : ...  "

شعر را قبلاً شنیده ام . شعر عامیانه ایست که مفهومی اخلاقی دارد و به آدم ها یادآوری می کند که مثل مار و عقرب و سایر جک و جانورها نباشند ولی این جنابِ فرهنگی با چنان اعتماد به نفسی آن را دکلمه می کند که اگر غزل ِ "یوسف ِ گمگشته باز آید به کنعان " را هم می خواند ، نصف مردم برایش زار زار گریه می کردند و به ذوق و قریحه ی سرشارش آفرین می گفتند . من فقط لبخند کمرنگی می زنم اما خاله ی شماره ی یک دست توی کیفش می کند :" حتی اگه شعر مال ِ خودش نباشه ، همین که زحمت ِ حفظ کردنش رو کشیده و اصلاً همین که با بقیه ی گدا ها فرق داره ، منو راضی میکنه " .ناگهان خاله ی شماره ی دو هم دلش به رحم آمده و به فرد ِ مذکور کمک می کند . من هم لبخند کمرنگ می زنم .

نتیجه : اگر روزی بنده را در مترو دیدید که دست ها را به اطراف پراکنده و گیسوان در هوا گسترده و با سوز و گداز  شعر می خوانم ، حتماً کمکم کنید .

مکان : تهران - خیابان رودسر 

 زمان : چند بار در سال گذشته

اشک آور تر از این یکی را دیگر ندیده بودم : پیرزنی ، معمولاً ، با لباسهای بافتنی و خوش رنگ و زیبا و قدِ کوتاه ، که مرا به شدت به یاد مادربزرگ ِ دوست داشتنی ام و آن پیرزن های معروف فیلم های کیشلوفسکی می اندازد ، در مقابل سطل آشغال فلزی بزرگ ِ روبروی دانشکده علوم اقتصادی  ، روی پنجه ی پاهایش بلند شده تا داخل سطل را وارسی کند و دانه دانه ظرف های یک بار مصرف ِ حاوی ِ ته مانده ی غذای دانشجویان را می گردد . من هم با توجه به احساسات سرشار و طبق قاعده ی "مرد برای حفظ دلتنگیاش گریه نمیکنه ، قدم میزنه " به قدم زدنم ادامه می دهم و صد بار از خودم بدم می آید .

مکان : تهران - حد فاصل چهارراه ولیعصر و طالقانی 

 زمان : پاییز یا زمستان

هوا خیلی سرد است و فکر کنم باران هم می آید. چند قدم بالاتر از کافه سارا  که توی آن عده ای روشنفکر نمای عاشق پیشه در حال هورت کشیدن ِاسپرسوی غلیظ خود هستند ، مردی بالاپوش ِ خودش را درآورده و می خواهد آن را بفروشد . همسرش که نوزادی در بغل دارد و چادری بر سر ، از شرم رویش را به سمت دیوار چرخانده و شاید گریه می کند . همان موقع هم دوست نداشتم  در مورد کارِ این مرد قضاوت کنم گرچه یک بار دیگر ، یک جای دیگر ، یک فردِ دیگری را دیدم که همین کار را می کرد ولی نه هوا سرد بود نه زنی همراهش.

مکان : تهران - کوچه پس کوچه

 زمان : همین دو سه ماه پیش

روبروی یک رستوران ، جوانی حدوداً سی ساله ، با تقلا ، از کیسه زباله ی سیاهِ کنار کوچه ، تکه پیازی پیدا میکند و روی نانِ نسبتاً خشکی می گذارد و آن را شمرده شمرده می جود ....

مکان : نهاوند - یک پیاده روی عریض

 زمان : چند وقت پیش

مدتی از جیبم آویزان است و تاب می خورد . آنقدر می ماند که مجبور می شوم وسط خیابان ، شخصیت والای خود را زیر سؤال برده و آدامسِ توی دهنم را به صورت بادکنک بزرگی درآورم و بهش اثبات کنم که در حال حاضر نیازی به خریدن آدامس ندارم ولی به خاطر خنده های آرمان تصمیم می گیرم به خدمتش برسم .به پسرک در مورد ثروت پدر آرمان و علاقه ی او به آدامس خرسی می گویم که ناگهان خودش را ول می کند و من با خیال راحت ، کمربندم را از ترس فروریزش آبرو دو دستی بهش چسبیده بودم ، رها می کنم . طبیعی است که آرمان هم بعد از انجام یک سری محاسبات اقتصادی، برای بچه ی بیچاره اثبات می کند که پنج سال و سه ماه و دو دوز دیگر ، توانایی خرید از او را خواهد داشت . آخر، تنها کسانی مثل ما ،که در دوران نوجوانی نهایت ِ دَدَر رفتنشان ، رفتن به کلوب بازی های کامپیوتری بوده ،می دانند که این بچه ها  تمام آنچه را که از صبح تا غروب فروخته اند پای میز فوتبال 98 و شبیه آن، هدر می دهند .

مکان : افریقا - سومالی

زمان : الآن

عده ای دارند از گرسنگی می میرند...

مکان : یک جایی توی دنیا

 زمان : یکی دو هفته ی اخیر         

المپیک ورزشی دانشجویان است . گزارشگر با جناب آقای دکتر فلان ، تازه پروفسورِ دانشکده ی فلان ِ دانشگاه صنعتی فلان ِ تهران ، رئیس سابق سازمان فلان و آموزش کشور و اجرا کننده ی طرح سخیفِ فلان گزینی در سال فلان و معاون فعلی ِ وزارت فلان و تحقیقاتِ کشور ، مصاحبه می کند :

گزارشگر :" آقای دکتر ! شما کجا ؟ اینجا کجا ؟ برای چه کاری تشریف آوردین ؟"

دکتر فلانی :" بله . بالاخره ما دیدیم اینجا دانشجویان دانشگاه فلان هم حضور دارند و ما هم گفتیم بالاخره، بله، ما هم بیایم یه چند روزی بچه ها رو تشویق کنیم. "

(در این حال تصاویری پخش می شود که در آن ، جناب دکتر به همراه چند نفر دیگر در استادیوم نسبتاً خالی روی صندلی ها نشسته اند)

گزارشگر:"آقای دکتر خودتون خوش اومدین ولی این همه همراه چیه با خودتون آوردین؟"

دکتر فلانی :" هه هه هه هه هه هه ه ه."

آنقدر خنده های قبیح این مردک برایم سنگین بود که یک شب خوابم نبرد و مجبور شدم تمام خطوط بالا را نشخوار کنم .

 حالا من هی بیایم و سر کلاس به جناب دکتر بختیاری نژاد بگویم که اطلاعات ، شعور نمی آورد و او هی بگوید که شعور ِ قرن ِ بیست و یکمی ها از قرون قبل بیشتر است ...

می دانم طولانی شد ولی مطلب زیر را عیناً کپی می کنم  مقایسه اش با خودتان :

پس از انتخاب علامه حکیمی به عنوان یکی از اساتید برگزیده برای خدمت پنجاه ساله به علوم انسانی در جشنواره فارابی (آذر ۸۸) وی رد پذیرش این عنوان و جایزه را طی پیامی اعتراضی اعلام کرد.در قسمتی از این پیام آمده‌است:

همان گونه که پیشتر هم یادآور شده‌ام، بار دیگر تاکید می‌کنم که تا هنگامی که در جامعه ما فقر و محرومیت مرئی و نامرئی بیداد می‌کند، برگزاری چنین جشنواره‌هایی از نظر اینجانب در اولویت نیست. در این جشنواره از فاضلان و استادانی، به نام خدمت ۵۰ساله به علوم انسانی تجلیل شده‌است. پرسش این است آیا این علوم برای ثبت در کتاب‌ها و در دنیای ذهنیت است یا برای خدمت به انسان و حفظ حقوق انسان و پاسداری از کرامت انسان است در واقعیت خارجی و عینیت؟...

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت 16:53  توسط قمارباز  | 

شرمنده از آنیم که در روز ِ مکافات

اندر خور ِ فضل ِ تو نکردیم گناهی

                                               " قاآنی"

+ نوشته شده در  جمعه 28 مرداد1390ساعت 21:23  توسط قمارباز 

 آقای دکتر معتقد است که به علت پیچش دندان های نیش دوم و سوم از سمت چپ و جابجایی اندک فک بالا به خاطر ارگانیسم خاص زبان (شما بخوانید درازی زبان) ، حتماً باید ارتودنسی انجام شود . آرایشگر جوان محله فکر می کند  برای جلوگیری از پرخوری ، دندان هایم را بسته ام . سرکارگرِ نه چندان محترم کارخانه هم ، که از همان برخورد اول سراغ ِ مسائل اساسی آدم می رود ! ، به شدت اصرار دارد که کسی دندان هایم را گاز گرفته و این بسته بندی برای ترمیم زخم های ناشی از آن است . من اما ؛  دندان هایم را سیم خاردار کشیده ام تا کمتر حرف زیادی بزنم .

 به همین دلیل مدتی است دست و دلم به نوشتن نمی رود .البته می دانم ؛ شما باور نمی کنید ، که اگر باور کنید من را نمی شناسید . نه اینکه نخواهم چیزی بنویسم یا شعری بگویم ، نه . اغلب آخر شب نوشتنم می آید و از آنجا که زور و در عین حال محبوبیت خواب بیشتر از نوشتن است  ، ترجیح می دهم  بخوابم . از انواع جوشونده هم استفاده کرده ام ولی افاقه نمی کند . در مورد شعر هم هنوز تکلیفم باهاش مشخص نیست چون نمی دانم او از جان من چه می خواهد و من از او چه انتظاری دارم . لذا در سر بریدن شعر هایی که می آیند توانایی خاصی پیدا کرده ام .  اما جای نگرانی نیست خودش خوب می شود .

از احوال این جانب اگر بپرسید ، مخلص شما ، خوب هستم و در حال پرورش سبیل محترم . هر روز ظهر که از خواب بیدار می شوم ، روبروی  آینه ، دستی بر آن کشیده ، وردی می خوانم و در شش جهت فوت می کنم . سپس  ماشاء اللهی گفته ، خدا را به خاطر نعماتش شکر می کنم  و بر چشم حسود لعنت می فرستم . تا قبل از صبحانه که عجالتاً در نهار ادغام شده است به یادگیری زبان اجنبی ها پرداخته و خود برای روبروی هرچه تمام تر با این بی پدر و مادرهای فاشیست ِ امپریالیست ِ بی شعور ، آماده می کنم . فیلم می بینم ، مثنوی می خوانم  و آب دادن به شمعدانی های گوشه حیاط ، هنوز هم به راه است . به لطف ورزش شبانگاهی ،طلوع ماه را در بهترین منظره ی ممکن می بینم ولی از طرف دیگر تمام عضلات قابل ذکر و غیر قابل ذکر بدنم درد می کند حتی اون زبون کوچیکه ی ته حلقم .

پی نوشت:

جهان به دوش ِ خود الوند و بیستون دارد

غبار ِ ماست که بر دوش ِ او گران بوده ست

                                                          اقبال لاهوری

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1390ساعت 10:5  توسط قمارباز  | 

مطالب قدیمی‌تر